|
|
|
|
|
نه از کلاغ می ترسم نه از پاسبان تمام کوچه های دنیا را بن بست می کنم وقتی که دلم برایت تنگ می شود |
||
|
|
|
|
|
مرا به تو هیچ تملکی جز این نیستــ که همواره دلم برای مهربانیت تنگــ می شود ... براي سال ها مي نويسم ...سال ها بعد كه چشمان تو عاشق مي شوند ...افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود ...هميشه يكي بود يكي نبود ...
|
||
|
|
|
|
|
بچه که بودیم بستنیمان را گاز می زدند قیامت به پا می کردیم .چه بیهوده بزرگ شدیم... روحمان را گاز میزنند می خندیم! برای تا ابد ماندن بايد رفت ... گاهی به قلب کسی ... گاهی از قلب کسی خدایا آلودگی آدمها از حد گذشته ،دنیا رو چند روز تعطیل نمی کنی؟ آنچــه مــا آدم هــا را از هم دور می کنــد ..زمان نیست ، زمــانه است ؛ زودتــر از کفش هایمان دوست عوض می کنیــم! وقتی مردم از كسی تعریف می كنند كمتر كسی باور می كند، ولی وقتی كه از كسی بدگویی می كنند همه باورشان می شود تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ،ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی بیاموزیم اگر کسی یادمان نکرد یادش کنیم، شاید او تنهاتر از ما باشد.. |
||
|
|
|
|
|
مـلا و شـراب فـروش ! سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد.ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید. مـرد واقعـی و مسلمـان واقـعی میگویند وقتی رضا شاه تصمیم گرفت بانک ملّی را تأسیس کند برای بازاری ها پیغام فرستاد که از بانک ملّی اوراق قرضه بخرند. هیچکدام از تجّار بازار حاضر به اینکار نشد. وقتی خبر به خانم فخرالدّوله، مالک بسیار ثروتمند، خواهر مظفّرالدین شاه و مادر مرحوم دکتر امینی رسید، به رضاشاه پیغام فرستاد که مگر من مرده ام که می خواهی از بازار پول قرض کنی ؟ من حاضرم در بانک ملّی سرمایه گذاری کنم...و به این ترتیب بانک ملّی با پول خانم فخرالدّوله تأسیس شد.یکی از قوانینی که در زمان رضا شاه تصویب شد قانون روزهای تعطیلی مغازه ها و ادارات بود. به این ترتیب هر کس به خواست خود و بدون دلیل موجّهی نمی توانست مغازه اش را ببندد.روزی رضاشاه با اتوموبیلش از خیابانی می گذشت که متوجّه شد مغازه ای بسته است.ناراحت شد و دستور داد که صاحب آن مغازه را پیدا کنند و نزد او بیاورند. کاشف به عمل آمد که صاحب مغازه یک عرق فروش ارمنی است. آن مرد را نزد رضاشاه آوردند.شاه پرسید: پدر سوخته چرا مغازه ات را بسته ای؟ مرد ارمنی جواب داد قربانت گردم امروز روز قتل مسلم بن عقیل است و من فکر کردم صلاح نیست در این روز عرق بفروشم.شاه دستور تحقیق داد و دیدند که حقّ با عرق فروش ارمنی است.آنوقت رضاشاه عرق فروش را مرخص کرد و رو به همراهانش کرد و گفت: "در این مملکت یک مرد واقعی داریم آنهم خانم فخرالدّوله است و یک مسلمان واقعی داریم آنهم قاراپط ارمنی است" وعـده ی پــوچ پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.از او پرسید : آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده ی لباس گرم تو مرا از پای درآورد ... (مراقب قولهامون باشیم) |
||
|
|
|
|
|
مرداب از رود پرسید چگونه زلال شدی. رود گفت: من گذشتم تو نیز بگذر... اگر قرار است روزی پروانه شویم ، بگذار روزگار هر چقدر میخواهد پیله کند |
||
|
|
|
|
|
سخت است قلبم میزند |
||
|
|
|
|
|
زمستان است ، و هوا پر شده از دوستت دارم هایی که به بادها سپرده ام کاش پنجره ات باز باشد ، کاش.... |
||
|
|
|
|
|
این روزها ٬ آدم ها سرشان شلوغ است . کسی حوصله خدا را ندارد. کسی حال او را نمی پرسد . کسی برایش نامه نمی نویسد ٬ اما تو این کار را بکن . تو حالش را بپرس . تو چیزی برایش بنویس . ثواب دارد دل تنهایی را شاد کنی. فرقی نمی کند دیگر چوپان دروغ بگوید یا راست ، گرگ های این حوالی آنقدر گرسنه اند که آدم ها را هم می درند! |
||
|
|
|
|
|
انسان دارای روح نیست،بلکه او خود روح است.شما روحی هستید با یک جسم ، نه این که جسمی با یک روح. (وین دایر) امروز اولین روز بقیه زندگی شماست. (رابرت گریسولد) مراقب باشید چیزهایی را که دوست دارید به دست آورید و گرنه سرانجام ناچار خواهید بود چیزهایی را که به دست آورده اید دوست بدارید. (جرج برنارد شاو) برای دوست داشتن دیگران لازم نیست که هر بار آنها را ببوسید و کاسه برنجتان را میان گرسنگان جهان سوم توزیع کنید.برای دوست داشتن دیگران: آنها را کمتر تحت بازجویی قرار دهید. کمتر در مسند داوری بشینید. بگذازید آنچه را می خواهند بپوشند، آن گونه که می خواهند زندگی کنند، و همانی باشند که خود می خواهند، همانی که هستند. (آندره متیوس) |
||
|
|
|
|
|
خوش به حال مسافر کش های خط آزادی ، که آزادی را بدون ترس فریاد می کنند. این روزها بیشتر آدم ها به دست هم پیر می شوند نه به پای هم یادش بخیر کودکی ، قهر می کردیم تا قیامت و لحظه ای بعد قیامت می رسید "آرامم" مثل آن مزرعه ای که تمام محصولش را ملخ ها خورده باشند..نگران داس ها نیستم..؟ عجب موجود سخت جنسی است این دل!هزار بار تنگ میشود.میشکند.میسوزد.میمیرد.و باز هم برای عشق میتپد!... |
||
|
|
|
|
|
آدم به خدا خیانت کرد! خدا درد آفرید! غم آفرید! تنهایی آفرید! بغض آفرید! اما راضی نشد! کمی فکر کرد! و آنگاه عشق آفرید! نفس راحتی کشید! انتقامش را گرفته بود از آدم …! |
||
|
|
|
|
|
یک بار در شهر ما برای دو دقیقه کسوف شد از همه جای کشور آمدند با دوربین های آماتور و حرفه ای با عینک های مخصوص. یک بار هم در اتاق من برای همیشه کسوف شد تنهایی تماشایش کردم بدون دوربین بدون عینک .. بارونـــ کـــه میـــــ بـاره...... |
||
|
|
|
|
|
شعر هم نمی شوی ، این روزها انتقام نبودنت را واژه ها از من می گیرند. دست در کیسه کوچک کلماتم می کنم یکی را می گیرم! دعا می کنم این یکی خوب باشد بیرون می آورم نه!این یکی هم نیست! شاید کلمه تو هنوز از آسمان به اینجا نیامده! |
||
|
|
|
|
|
در این شبگیر کدامین جام و پیغام صبوحی مستتان کرده ست ؟ ای مرغان که چونین بر برهنه شاخه های این درخت برده خوابش دور غریب افتاده از اقران بستانش در این بیغوله ی مهجور قرار از دست داده ، شاد می شنگید و می خوانید ؟ در این دهكور دور افتاده از معبر چنین غمگین و هایاهای كدامین سوگ می گریاندت ای ابر شبگیران اسفندی ؟ اگر دوریم اگر نزدیك بیا با هم بگرییم ای چو من تاریك |
||
|
|
|
|
|
الهه ی عشق _ الهه ی خوبی ها _ الهه ی نازم |
||
|
|
|
|
|
روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد و مهرباني دست زيبائي را خواهد گرفت. روزي كه تو بيائي، براي هميشه بيائي و مهرباني با زيبائي يكسان شود. روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم . . . و من آن روز را انتظار مي كشم حتي روزي كه ديگر نباشم |
||
|
|
|
|
|
صدای هولناک یک قطار گلت را سخت می ترساند ، نگاهم می کند.لبخند بر لب جوابش می دهم : ((ندیدی یک پدر فرزند باغی را نوازش می کند.)) سکوت شب میان مادر و فرزند بسر برده ست.مادر!مادر! جوابی نیست.مادرم در جای جای فضای مبهم افکار خویش خوابیده. برای خواندن متن کامل بر روی ادامه مطلب کلیک نمائید ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
گل به گل، سنگ به سنگ این دشت یادگاران تو اند رفته ای اینک و هر سبزه و دشت در تمام در و دشت سوگواران تواند در دلم آرزوی آمدنت میمیرد رفته ای اینک، اما آیا باز برمیگردی چه تمنای محالی خنده ام میگیرد |
||
|
|
|
|
|
همه ی هستی من آیه ی تاریکی است |
||
|
|
|
|
|
گاهی دلت از سن و سالت می گیرد |
||
|
|
|
|
|
گفت می خوام برم تا تو به زندگیت برسی. گفتم برو ، و رفت. دیروز فهمیدم که همه زندگیم بود. |
||
|
|
|
|
|
**حرفهای ما هنوز ناتمام...تا نگاه می کنی:وقت رفتن است ، بازهم همان حکایت همیشگی ! پیش از آنکه با خبر شوی لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود آی... ناگهان چقدر زود دیر می شود! **قطره های باران بوسه بر خاک می زدند و زمزمه می کردند: مادر! ما کودکان غربت کشیده توایم که از آسمان به آغوش تو بازگشته ایم **چگونه به تاولهای کف پا بگوئیم تمام مسیری که رفته ایم اشتباه بوده است |
||
|
|
|
|
|
سلام! حال همهی ما خوب است ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور، که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند راستی خبرت بدهم خواب ديدهام خانهئی خريدهام بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار ... هی بخند! بیپرده بگويمت چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد نه ریرا جان نامهام بايد کوتاه باشد ساده باشد بی حرفی از ابهام و آينه، از نو برايت مینويسم حال همهی ما خوب است اما تو باور نکن! برای خواندن کلمل شعر بر روی ادامه مطلب کلیک نمائید ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
تو چه ساده ای و من ، چه سخت ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
ديروز رفتم بقالي.... يه بسته هوا خريدم كارخونه ي نامرد از خدا بي خبر، چند تا تيكه چيپس هم انداخته بود تو الهي خير نبينن!! تو مترو نشستم دارم عکسای گوشیمو میبینم رفتم رو عکس بعدی یارو میگه بزن عکس قبلیو من کامل ندیدم! دیشب یه پشّه رو گوشه اتاق خِفت کردم، اومدم بِزنم، نتونستم ، خونِ من تو رگهاش جریان داشت ، گفت بابا ...!! نشَستیم دوتایی تا صبح گریه کردیم ، گوشه اتاق! چه شبی بود............به من گفت بابا! به جایی می رسد که آدم دست به خودکشی می زند .... نه اینکه تیغ بردارد رگش را بزند... نه!قید احساسش را می زند... |
||
|
|
|
|
|
چشم چشم، دو ابــرو/ نگاه من به هر ســـو / پس چرا نيستي پيشم؟/ نــگاه خيـس تو کو ؟/ گوش گوش دو تا گوش، دو دست باز يه اغوش/ بيـــا بــگـير قلــبمو ، يـــادم تــو را فراموش ؟/ چـوب چوب يه گردن. ، جـاي نـــري تو بي من / دق مي کنم مـــيميرم ، اگه دور بشي از من / دست دست دو تا پــا، يـــــاد تو مـونده اينــجا / يادت مي ياد که گفتي:بي تو نمي رم هيچ جا؟/ من؟من؟ يه عاشق، همون مجنون سابق اتل متل جدايي ، عروسكم ، كجايي ...؟ . گاو حسن پريشون،يه دل داره پرازخون ... عشقم رفته هندستون،خونه ام شده قبرستون يه عشق ديگه بردار ، يه دنيا ، غصه بردار ... اسمشو بذار بچگي ... ، تا آخر زندگي ... !!! آچين و واچين تموم شد،عمرمنم حروم شد اَتـــل مَتـــل ســتــاره ، گــلــم دوســم نــداره ... |
||
|
|
|
|
|
مريدي بر سرزنان نزد شيخ برفت ، رقعه اي به شيخ داد و عرض کرد يا شيخ قبض گازتان آمد. فغان و ناله از مريدان برخاست. شيخ گريان فرمود : کاش قبض روح مي شديم و قبض گاز نمي شديم ، حال آن کلنگ بده ببينم. مريد عرض کرد : يا شيخ اين کلنگ نيست قبض است. فرمود : هرچه که هست خانه مان را ويران بکرده. پس نيک در قبض نگريست که صفرهايش از قبض برون زده بود. فرمود : به گمانم هيزم نيز گران گشته. بگرديد و تپاله جمع کنيد که گر آن هم گران شود بي گمان بيچاره ايم. و مريدان خون بگريستند . شيخ را پرسيدند : اينترنت ايران به چه ماند ؟ فرمود : به زنبور بي عسل.عرض کردند : يا شيخ ، اينکه قافيه نداشت. فرمود : واقعيت که داشت . و مريدان رم کردندي و به صحرا برفتندي. شيخ را پرسيدند : از براي چه ساکتي ؟ فرمود : سکوتم از رضايت نيست ، دلم اهل شکايت نيست. و مريدان از هوش برفتندي. |
||
|
|
|
|
|
موقعی که تولد یافتم ، گریستم و هر روز نشان می دهد که چرا گریستم مردي ميخواست زنش را طلاق دهد.دوستش علت را جويا شد و او گفت: اين زن از روز اول هميشه مي خواست من را عوض كند. مرا وادار كرد سيگار و مشروب را ترك كنم. لباس بهتر بپوشم، قماربازي نكنم، در سهام سرمايهگذاري كنم و حتي مرا عادت داده كه به موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم!دوستش گفت: اينها كه ميگويي كه چيز بدي نيست! مرد گفت: ميدونم ولي حالا حس ميكنم كه ديگر اين زن در شان من نيست! و من همیشه وقتی باران می بارد در انتظارم شاید روزی جایی کسی زیر همین آسمان و همین فطرت باران درست مثل من در انتظارست...... |
||
|
|
|
|
|
جغدی روی كنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میكرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست كه سنگ ها ترك می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شكنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابلای خاكروبه های كاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فكر می كرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد. روزی كبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می كنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری. قلب جغد پیر شكست و دیگر آواز نخواند. سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره های خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است. جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند. خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن كه می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ. جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره های دنیا می خواند و آنكس كه می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست. |
||
|
|
|
|
|
روزنامه را كه باز كردم. عكس خودم را در ستون گمشده ها ديدم. با شماره تلفني كه پايين آگهي بود. تماس گرفتم ؛ اِشغال بود...! |
||